این خودویرانگری لعنتی
داریوش مهرجویی را حتی در مقام نویسنده نمیشود دستکم گرفت. با این حال «به خاطر یک فیلم بلند لعنتی» از معمولیترین فیلمهایش هم ضعیفتر است اما خب، وقتی نمیخواهد درگیر داستان نویسی شود، حرفهای خوبی میزند. کتاب را اولش میخواستم نصفه کاره ول کنم، اما دیدم خیلی جاها حرف دلم را میزند. این تکه مربوط به خودویرانگری را بخوانید که انگ خودم است؛ فاطمه و فیاض هم شاهد! 
«چرا عقل من در این میان کوتاه آمد و اسیر یک تصویر ذهنی شد که از هیچ کجا میآمد. چرا نمیتواند به همراه خرد تاریخی خود، لااقل در اینگونه مواقع، اقتدار و مرجعیتی نشان دهد و حکم براند بر این غریزه و این توان عاطفی ناخودآگاه که ناخودآگاهانه میتازد و میخواهد... جبری را مدام طلب میکند و میخواهد که نمیداند چیست و وقتی هم که در دسترسش است و در کنارش، آن را همچون عروسکی بی روح و چوبین از خود میراند و درهم میشکند. معنای این کودکی درازمدت تاریخی چیست، چرا اینطوریام، چرا ما همه اینطوریم؟ یعنی هرگاه از نظر تاریخی خوشیم و خوبیم، خود به دست خود، خود را ویران و خراب میکنیم.... یا از ویرانگران استقبال میکنیم»
مثل پیراهنی آغشته به بنزین و باد
معرکه است این شعر استاد صفاری مثل بیشتر دیگرش

هنوز هم / دکمه هایت را باز / و پیراهنت را به گوشه ای / پرتاب که می کنی / چیزی از رگهایم می گذرد / شبیه وز وز سیمهای لخت برق / در آسمان شرجی تابستان / هنوز هم / انگشت های ناز شستت / وقتی میلغزاند به زیر / بندهای سوتین سیاهت را / زبانم خشک / و هوای خانه / مانند لحظه ای قبل از وقوع زلزله / آغشته می شود به طعم گزنده مغناطیس / هنوز هم / چشم در چشم من / دستت که می رود به سمت گوشوارههات / تنوره کشان وحشی می شود خون / تا انتهای هر رگ بن بستم / در اعماق این لحظه بی زمان / هنوز هم مثل تبی برق آسا / وقتی سرایت می کنی به من / فقط جرقه ای / از سر انگشتانت کافی است / تا سراپا شعله ورم کند / مثل پیراهنی آغشته به بنزین و باد
انحصار نقد رسانه ای
لینک مطلب در اعتماد
من هم نزدیک بود گمراه شوم

شوک عظیم اعترافات، این عنوانی است که از سوی رسانه های اصولگرا فراوان استفاده می شود و با استفاده از آن می کوشند انتقادات وارده به نحوه برگزاری دادگاه و مصاحبه های گزینشی صدا و سیما را توجیه کنند. من هم به عنوان یک عضو کوچک جامعه روزنامه نگاری می خواهم اعتراف کنم که شوکه شده ام از این شوک عظیم. اما برای این نارضایتی و بهت دلایل دیگری هم دارم. یعنی بحث من نحوه برگزاری دادگاهی نیست که حتی وکلای متهمان حضور ندارند.به این که رسانه های منتقد فرصت حضور در جلسه مطبوعاتی عطریانفر و ابطحی را پیدا نکرده اند و هزار و یک ایراد کوچک و بزرگ دیگر را هم کنار می گذارم. گیرم من اصلا تا حالا عطریانفر را ندیده ام و حرکات دست و سر و صحبت کردنش برایم کاملا عادی است؛ روزنامه جوان هم دروغ می نوشته که ابطحی در جریان بازجویی ها گریه می کرده و سر و صدایش بازداشتگاه را برداشته، چون همان طور که همه دیدیم و شنیدیم ابطحی از حضور در زندان و همصحبتی با بازجویان کاملا راضی و خشنود بوده است. بحث من، درباره وضعیت خودم و احیانا ده ها روزنامه نگار همسن و سال من است. مایی که الان مشخص شده سال هاست در کانون فتنه و نفاق حضور داریم و با متهمانی چنین خطرناک و گمراه نشست و برخاست داشته ایم و مراجع ذیربط کوچکترین تلاشی برای آگاه سازی و نجات ما از افتادن به ورطه این گرداب نکرده اند. من که کارم را از خبرگزاری ایسنا شروع کرده ام، حق دارم مدعی باشم و اعتراض کنم به حضور ابوالفضل فاتح در راس چنین رسانه عظیم و تاثیرگذاری. وقتی حتی کیهان هم سال ها پیش می دانسته که چه نقشه های شومی در پیش است، چه طور اجازه داد اند "فاتح" ای که بازوی رسانه ای میرحسین موسوی بود و اکنون در کانون اصلی هدایت فتنه، انگلستان حضور دارد، بر ذهنیت حرف ای و کاری ما تاثیر بگذارد؟ محمد عطریانفر که سال ها در تاثیرگذارترین نشریات تاریخ جمهوری اسلامی ایران از همشهری گرفته تا شرق و شهروند امروز حضور داشته چرا تا این اندازه آزادی عمل داشته و ده ها روزنامه نگار را به رسانه های تحت مدیریت خود جذب کرده است؟ ابطحی با وبلاگش چندین و چند نفر را گمراه کرده بوده است؟ پس چرا هیچ کس واکنشی نشان نداد، چرا هیچ هشداری در کار نبود؟ وقتی خود سران این فتنه، با چندین ساعت تامل در سلول و بحث و گفتگوی دوستانه با بازجوها اصلاح شده و به حقیقت پی می برند، چرا این امکان را فراهم نکردید دوستان من قبل از ان که گذارشان به شمال تهران بیفتد و رخت زندان بر تن کنند، اصلاح شوند؟ راستی اگر من هم گول می خوردم و در خیابان به تیر غیب دچار می شدم و یا اگر گذارم به اوین می افتاد، چه کسی پاسخگو بود؟ مگر نه این که ما فرزندان این سرزمینیم و آن ها که تا چندی پیش –از سر گمراهی!- منتقدشان بودیم، دلسوزان واقعی این آب و خاکند؟ پس چرا در حق ما پدری نکردند؟ به دیگرانی که هنوز در زندانند و به قول مکرر ابطحی و عطریانفر به همین نتایج رسیده ولی شجاعت ابراز ندارند، کاری ندارم و منتظر پخش اعترافاتشان در فارس و صدا و سیما می مانم. اما تا همین جا هم حق دارم معترض و شوکه باشم؟ حق ندارم؟
لینک مطلب در اعتماد
دو کلمه سرپایی با همکاران رسانه های آن وری
نه این که ما جماعت روزنامه نگار خیلی هم علیه السلام باشیم. عمریست که ما را به چوب سطحی نگری می رانند و همه جور آدمی هم میانمان هست؛ از فکل کراواتی های بادمجان دور قاب چین تا یک لاقباهای شریف، از روشنفکرهای حراف و بی عمل تا آگهی بگیرهای سطحی و دوزاری. اجتماع نقیضین که می گویند رسما خود مایییم اصلا. این مقدمه سرپایی را گفتم تا برسم به این جا که حتی در این جمع متضاد و متناقض نمی توانم تصور کنم جمعی از همکاران روزنامه نگار، همسایگی و همکاری با مشتی چماق به دست بی وجدان را در لجن نامه هایی مثل جوان و وطن امروز و فارس و امثال آن تاب میاورند. برادر من، خواهر من، ما که بیکاری و محتاجی به نان شب، بار اولمان نیست، اصلا تقدیر محتوم ماست. تویی که در حوزه فرهنگ و اجتماع و ... قلم میزنی، چه طور میتوانی خودت را همسنگ و همسطح برادران استشهادی سرویس سیاسی فارس کنی که هار از وام های 50 میلیونی نهاد ریاست جمهوری، چشم وجدان بسته اند و دهان وقاحت باز کرده اند. تو را با شلنگ به دست هایی مثل مهرداد بذرپاش و نوچه هایش چه کار؟ تویی که حاصل کارت آذین بخش صفخات بسیاری از روزنامه هاست چه طور دلت می آید لجن پراکنی جریده شریفه سپاه پاسداران را که نام جوان را به گند کشیده، آرایش بدهی؟ قطع این 200 – 300 هزار تومان متعفن ، گمان نکنم تو را بکشد. حالا شاید بگویی بیرون گود فرمان لنگش کن صادر می کنم و وجدانت را ارام کنی. خود دانی؛ فقط این را بدان که از پس امروز فردایی هم هست و امیدوارم که آن روز سرت را بالا بگیری دوست من.
