تبليغاتX
در رویای بابل























در رویای بابل

(چیز سابق)

سخت بود ولی رفتم اینجا : www.samadbeygi.blogspot.com

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 20:47 توسط بهروز صمدبیگی (چیز باشی سابق)| |

دوست و همکار عزیزم
رضا حقیقت نژاد

 لابد امروز سخت مشغول تدارک برای شماره اول روزنامه ای هستی که حسابی خبرساز شده و مهمترین آزمون حرفه ای تو و همکارانت در "هفت صبح" خواهد بود. اگر که تو دوست نادیده را خطاب قرار می دهم، بابت یادداشتی است که صمیمانه و صادقانه درباره انگیزه و دلایل اشتغالت در این روزنامه نوشت و نه پست آخر وبلاگت که متاسفانه به دعواهای سطحی و خاله زنکی و شخصی مخالفان و موافقان ورود کرده ای.

1-      مثل برخی دوستان عصبانی (که البته به بعضی هایشان حق می دهم بابت این عصبانیت) وارد بحث شرف و شرافت نمی شوم. من ترازوی شرافت سنجی ندارم اما مجموعه روزنامه نگاران هفت صبح را بسیار با شرف تر از آن هایی می دانم که در این سال ها دیده ام و دیده ایم و دم برنیاورده ایم. یک مثالش آگهی بگیران مفلوک و بی شخصیتی که نام روزنامه نگار را لکه دار کرده و به سیاه کردن صفحات روزنامه ها با رپرتاژ مشغولند و هیچ وقت هم کسی نمی گوید بالای چشمتان ابروست.   

2-      می گویی که رسانه بار حزب را بر دوش می کشد و از محسن رضایی و احمد توکلی و محسن رضایی و لاریجانی و کک نام می بری که به جای حزب روزنامه راه می اندازند؛ خب پس تا همین جا یعنی مشایی هم چنین خیالی دارد و تو هم از عضویت – به همین معنای گفته شده – در حزب مشایی ابایی نداری. پربیراه هم نمی گویی، خیلی از دوستان اصلاح طلب ما به روزنامه خبر رفته اند و نمی دانم چرا کسی حواسش نبود لاریجانی پشت آن روزنامه است. باز هم کسی نگفت بالای چشمتان ابروست.

3-      هرچه دیگر درباره مشایی گفته ای تحلیل توست و قصد ورود به آن را ندارم که بی مناسبت و بی فایده است.

4-      اما از محمد قوچانی نام بردی و از این که او هم دانسته بود دیگر روزنامه صرف سیاسی تیراژ ندارد و به سراغ ضمیمه "هم میهن" و "پیک سبز" رفت. از "من و تو" می گویی که از "بی بی سی" هم محبوب تر است و بعد نتیجه ای می گیری. قبل از آن نتیجه چند سوال دارم. محمد قوچانی کجاست؟ هیچ می دانی؟ از حال و روزش خبر داری؟ معاونان و دبیران قوچانی در هم میهن و پیک سبز و بقیه چه حال و روزی دارند این روزها؟ چون از لایف استایل صحبت کردی، چیزی از احمد زیدآبادی و مسعود باستانی و کیوان صمیمی و بهمن احمدی و بقیه نمی زنم. اما مگر همان "من و تو" ی محبوب به سرانگشت روزنامه نگاران فراری شده و دوستان من و تو نمی چرخد؟ یا همان بی بی سی. این روال طبیعی است که بقیه خانه نشین، زندانی و فراری از سرزمین بشوند و روزنامه "هفت صبح" به یکباره بدمد و مدعی نگاهی جدید در مطبوعات شود؟ برادر، این نگاه جدید را خیلی ها بهتر از من و تو و دوستانت سال هاست که کشف کرده اند، عمری به درازای ضمیمه حیات نو و ضمایم شرق و ... دارد. اما عمرشان نپایید و میراثشان را انحصاری تقدیم شماها کرده اند. در ازای چه خدمتی شما را شایسته این آزادی دانسته اند؟ به این فکر کرده ای؟

5-      می گویی این روزنامه بیشتر از آن که روزنامه رحیم مشایی باشد، روزنامه "آرش خوشخو" و دوستانش است. تجاهل العارف می فرمایید. کسی پیدا شده، مخارج میلیاردی روزنامه ای را تقبل کرده تا استعدادهای برادر خوشخو را شکوفا کند؟ لابد در راه رضای خدا. البته من در استعداد روزنامه نگاری آرش خوشخو شک ندارم که چلچراغ در دوره اول انتشارش دستپخت او بود و چشم و چراغ روزنامه نگاران اصلاح طلب. اما او که می گوید روزنامه نگار مورد علاقه اش حسین شریعتمداری است و اگر از کیهان پیشنهاد کار دریافت کند، ذوق زده به آنجا می شتابد. تو هم چنین تفکری داری که بار حمایت از روزنامه اش را به دوش می کشی؟ او با تهران امروز چه خدمتی به مردم و جامعه اش کرد که در ازای آن سفارش سرمقاله های تند و پر از دروغ می داد و در صفحه یک بستن با کیهان برابری می کرد؟ کدام امتیاز را گرفت که این امتیازات را داد؟ من جز حقوق میلیونی چیز دیگری سراغ ندارم. تو اگر داری بگو.

6-      تو و خیلی های دیگر در آن روزنامه، حرفه ای هستید. پس می توانید این روزنامه را آزمایش کنید برای گذران زندگی و ارتقای تجربیات و فرصت های شغلی. این را می شود خیلی صریح گفت. کار نیست، زندگی خرج دارد. باشد، قبول. من هم شاید در شرایط مشابه همین کار را می کردم. اما این افتخار ندارد، جار زدن نمی خواهد.

7-      راستی خبر داری نسیم هم دیگر منتشر نمی شود؟ سردبیرش شهرام فرهنگی بود که در همان "تهران امروز" به سردبیری آرش خوشخو کار می کرد. اما وقتی کار به توهین به روزنامه نگاران رسید، راهش را کشید و رفت. یادت هست؟ حالا دور، دست "رونا"ی بهره مند شده از الطاف مشایی و "دیار" منتسب به سازمان ملی جوانان است.  مثل شرایطی که "هفت صبح" در میان روزنامه ها دارد. چرا نزدیکان آقای احمدی نژاد همه افتاده اند به کار انتشار نشریه و لایف استایل پسند؟

8-      ساده نباش برادر. نمی گویم چریک باش و مبارزه کن و نان خشک سق بزن اما تاوان دیگران را هم نده.  

 

قربانت – بهروز صمدبیگی

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 20:35 توسط بهروز صمدبیگی (چیز باشی سابق)| |

بابا اسمم را گذاشت بهروز تا برایش نشانه ای از بهروز دهقانی باشم. برای او که صمد صدایش می کردند و چریک بازی را با امان نامه ای به بهای رفتن به جبهه و تنها گذاشتن همسر باردارش تاخت زده بود، لابد این معنای بزرگی داشت. این شد که هر چه در توانش بود کرد، برای کودکی هایم روزبه روز خاطرات می نوشت و شب ها قصه های پهلوانان شاهنامه. بعدترها از پهلوانانی می گفت که نباید اسمشان را جایی می بردم، جز در جمع رفقای بابا. گمانم می خواست من همانی شوم که می خواست خودش باشد و نشده بود.من هم نشدم. خودم هم می دانم چرا، گاهی فکر می کنم هرکسی جای من بود از این تربیت سخت گیرانه آدم حسابی تری در می آمد. اما هرچه به گوشم موسیقی کلاسیک و اصیل ایرانی فرو کرد، من جلف پسندتر شدم و هیچ وقت ساز دست نگرفتم تا دلش خوش باشد. بعد دوره کتاب های صمد بهرنگی و اشرف درویشیان و قدسی قاضی نور و بقیه، ضربه کاری تری زدم و اهل نماز و عبادت شدم و مدام در مسابقات قرآن و نهج البلاغه مقام می آوردم! در ورزش هم که حرفش را نزنیم بهتر است، این شد که به گرد قد و بالا و زور بازویش نرسیدم.

در کل هیچ وقت پدر و پسر نمونه ای نبودیم، اما اختلاف خاصی هم نداشتیم. حواسم بود که یواشکی روزنامه نگار بودنم را دوست دارد و غر زدن هایش برای این که کاری مطمئن و آینده دار دست و پا کنم را زیر سبیلی رد می کردم.  تا این که دست تقدیر وادارم کرد به کشوری که تربیت شده بودم تا برای آزادی و آبادیش بجنگم و خودم را فدا کنم، پشت کنم. بابا نگفت نه. توی نگاهش خشم بود و دود سیگار را با خشونت هرچه بیشتر میداد بیرون، پووووف. مامان هم سرزنشم نکرد، فقط لحظه آخر بغضش ترکید و بابا خشمش را سر او خالی کرد. قلبم را همان جا، جا گذاشتم که بعدش توی آن فرار دیوانه وار در برف و تاریکی، فکر می کردم رگ ندارم، قلب ندارم و فقط شده ام پا برای دویدن ...

بابا لحظه آخر گفته بود: نترس. پسر من نیستی اگر کم بیاری. تاره فهمیدم پدر و پسری را. همان جا توی همان لحظه که نفهمیدم کی چشمش قرمز شد و من یادم رفت حتی ببوسمش. حالا بعد یک ماه میاید ببیندم و من هیچ وقت این قدر مشتاق دیدنش نبودم. می خواهم ببیند هنور کم نیاوردم.

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 4:42 توسط بهروز صمدبیگی (چیز باشی سابق)| |


رسالت که مرا یاد آن بزرگراه شلوغ و درهم می اندازد و وظیفه و تعهد هم مال کتاب های کاغذ کاهی کتابخانه باباست. هرچه که هست، می دانم و می خواهم توی دوست هم بدانی که من فروشی نیستم.احتیاج دارم این را فریاد بزنم، جای همه کوتاه آمدن ها و روزمرگی ها و چشم بستن ها این بار فکری به حال دلمردگی زودرسم کنم که شاید این طوری خالی شوم. یادم بماند چرا غصه حقوق سر وقت «دنیای اقتصاد» را نمی خورم که بوی گند می داد و مزه کارمندمآبی و خاک بر سری و بله قربان گویی. این حقوق ثابت و بی دغدغه نمی ارزید که زیر دست سردبیری کار کنم که روزنامه نگاری را در دوران سردبیری کم یاد گرفته و بیش مانده هنوز. نمی شد هربار که می گوید این صفحه را عوض کن، فلان خبر –خبرگزاری ها را حتی- را کار نکن که در این شرایط بقای روزنامه از هرچیز مهمتر است، چیزی نگویم. نمی شد بگوید از خودتان چیزی ننویسید و گزارش هایتان به نقل از مهر و فارس باشد و بگویم چشم. چند بار زودتر از آن فضای مرده بزنم به چاک و فردا ببینم که صفحه را عوض کرده اند؟ که گفته ام فلان مسوول بی هنر به صفحه فرهنگ و هنر چه و فردا ببینم عکسش را سه ستون چپانده اند توی صفحه! یک سال و نیم سعی کردم به قول بزرگترها عافیت پیشه کنم، بسازم و این گونه روزنامه نگاری را هم تجربه کنم، نشد. خندیدم، خواستم توی همان جمعی که نیمش آگهی بگیرند و برخورده با جماعت روزنامه نگار و نیمی دیگر فراری از دست تقدیر و پناه گرفته از ناچاری، شاد باشم و به روی خودم نیاورم؛ نشد. نمی شود اصلا. من که تنها نبودم، پرتیرازترین جریده اقتصادی کشور که نان بخور و نمیر چندتایی روزنامه نگار را می دهد تا نیم تای بالای آگهی هایش را پر کند، توی یک ماه 3 تا اخراجی داشته و باز هم خواهد داشت.

گفتم تمام شد، گفتم دوباره با «رویش» شروع می کنم؛ ماهنامه بدنامی که دست به دست چرخیده اما شاید بشود به صاحب امتیاز منفعت طلب و مدیرمسوول جاه طلبش اعتماد کرد. روزگار خوبی نبود؛ تیم قبلی شاکی از بی وفایی این جا و آن جا گله گذاری می کردند و آقایان قول و قسم پیش می آوردند که همه چیز وفق مقررات بوده است. با بچه ها خواستیم حرکتی کنیم. عامه پسند باشیم و بفروشیم اما سرمان را بالا بگیریم که این به هر قیمتی نیست. اما خیلی زود این جا هم به بن بست رسیدیم، به زودی یک شماره! دخالت های مدیر مسوول سایه ای که هنوز اسمش توی شناسنامه نیست و صبح ها کت و شلوار می پوشد تا مراتب ارادت را در دستگاه دولتی به جا بیاورد و عصرها پیراهن آستین کوتاه و شلوار جین تا موقع انتقادات تند و تیزش از دولت و برائت از آن، کسی به سابقه پاسداری و خوش خدمتی و چماقداریش فکر نکند. تحمل این تازه به دوران رسیده پرمدعا که برای شام خوردن با بازیگرهای درجه چهار ذوقی بی نهایت دارد و عقده های سرکوب شده جنسی اش بی شمار، ممکن نبود و او هم البته تحمل نکرد.

مقصر منم.همان روز که فکر کردم «دنیای اقتصاد» جز به آگهی و خبرفروشی و ساخت و پاخت به رسانه و روزنامه نگاری هم فکر می کند. همان روز که به دنبال سراب پا به «رویش» گذاشتم و فکر کردم از زیر دست یک تاجر مطبوعاتی و یک مامور به خدمت شده از دم و دستگاه بذرپاش چیز آبرومند و قابل دفاعی بیرون می آید. حالا خسته و دلزده اما خوشحالم که خودم را نفروختم؛ وقت و انرژی ام رفت اما شرافت و اخلاقم نه. در عرض یک ماه از دو جا اخراج شدم اما ماندن به هر قیمت را نخواستم. این ها را هم می نویسم که یادم بماند، که یادت بماند، که یادم بیاوری اگر پا چپ گذاشتم که جز این سرمایه دیگری در زندگی ندارم.

 

نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 15:21 توسط بهروز صمدبیگی (چیز باشی سابق)| |

يه بنده خدايي منو، يعني اين وبلاگو هك كرده بود. راست ميگم به جان خودم. اما از فرط با شخصيتي پست پايين رو گذاشته بود: "حرف ندارم" با چند روز تاخير خودم از جريان باخبر شدم و چيز رو پس گرفتم. اما نامردمي بود اگه از هكر مهربون و باشخصيت تشكر نمي‌كردم. هم بابت جنتلمن بودنش هم بابت اين كه باعث شد من سري به اينجا بزنم.ممنون
نوشته شده در دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 12:4 توسط بهروز صمدبیگی (چیز باشی سابق)| |

حرف ندارم!

نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 18:13 توسط بهروز صمدبیگی (چیز باشی سابق)| |

چی می خونی؟ ریاضی. توی مترو، توی اتوبوس، تاکسی،... بعد هم: «وای! چرا ریاضی؟ دوست داری؟» چند بار این سوال را پرسیده باشند خوب است؟ بعد هم  هربار گفته ام: راستش.. و هیچ وقت هم راستش را نگفته ام. پیاده راه می روم که به کسی دروغ نگویم. قدم هایم را می شمرم که به خودم دروغ نگویم، وعده فردای خوب ندهم. اما شمردن که بی عدد نمی شود، عدد هم یعنی ریاضی و ریاضی یعنی سال هایی که رفت، سال هایی که می رود و سال من نیست. چندباری قفلشان کردم به کسی. که یادم بماند، که مال من شوند، نشد. سال که مال کسی نمی شود، آدم هم نشود بهتر است. چون دیگر نمی شود توی چشم هایش دروغ گفت، دست توی دست قلاب کرده ای که چشم هایش می پرسد: دوستم داری؟ زبان باز نمی شود که می ترسد از سوال بعدی؛ با من می مانی؟ سگ می شوی...سگک باز و بعد صدای نفس... چشم ها را که ببندی این جا بهترین جای دنیاست برای فراموشی...اما آخ... باز یکی پس و یکی پیش... کجای کاری؟ بشمار...عدد، عددهای لعنتی.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 14:44 توسط بهروز صمدبیگی (چیز باشی سابق)| |

Design By : Night Melody