1- اين را ميدانم كه نبايد حكم كلي داد و همه را به يك چوب راند. پليسهاي شبيه نقش جمشيد هاشمپور در فيلم آواز قو را هم ديدهام اما حتي اگر باور كنم كه جريان سردار زارعي توطئه! بوده و عليه او مداركي وجود ندارد و يا حتي در سطح بالاتر اين «حق» جمهوري اسلامي را در اعمال نظر بر پوشش شهروندانش هضم كنم باز نميتوانم نگران ظهور مجدد گشتهاي ارشاد و آغاز دور جديد طرح ارتقاي امنيت اجتماعي نباشم. نه نگراني از بابت خودم بلكه از بابت هم سن و سالهايم كه قرار است از سوي نيروي انتظامي مثلا ارشاد شوند. به قدر همان دو سه فقره برخوردي كه شخصا با برادران نيروي انتظامي داشتهام و چك و لگدي كه سر هيچ و پوچ نوش جان كردهام، ميدانم قاطبه پرسنل اين نيرو كوچكترين صلاحيتي براي ارشاد كه هيچ، همكلامي و بحث و گفتوگو ندارند. و اين نكته ترسناك قضيه است. اين روزها مدام ياد حرف آن دوست روزنامهنگارم ميافتم كه ميگفت:«آدم اگر دستش برسد و بتواند، درس ميخواند و يا حرفهاي ياد ميگيرد و براي خودش كسي ميشود، در غير اين صورت دزد يا قاچاقچي ميشود و اگر عرضه هيچكدام از اينها را نداشت،ميشود مامور نيرويانتظامي..» و بعد به خودم ميگويم نبايد حكم كلي داد و باز قصه از نو.
2- چند روز پيش با جمعي از بچههاي روزنامهنگار رفتيم استان گلستان و مبسوط خوش گذشت. قاطي زيباييها و لذتهاي اين سفر، ديدن «قبرستان آلتها» براي خودش حكايت ويژهاي بود. بر بالاي كوههاي زيباي گوگجه داغ از بخش كلاله تركمن صحرا آرامگاه پيامبري به نام خالد نبي قرار دارد و كمي آنطرفتر عجيبترين قبرستان ايران واقع شده. در اين قبرستان به جاي سنگ قبر مجسمههاي سنگي آلت زنانه و مردانه در ابعاد مختلف برپا كردهاند كه از هزاران سال پيش پابرجاست. اين انداموارههاي جنسي بيشاز 500 تا هستند و چندتايي هم بر روي زمين افتادهاند. محليها ميگويند اينها آدمهايي هستند كه در نبود خالد نبي، خورشيد پرست شده و خداوند آنها را سنگ كرده. آلتهاي زنانه را هم به گوسفند تشبيه ميكنند. رسانههاي رسمي هم در توصيف هر از چندگاه اين مكان زيبا و تاريخي از خود آرامگاه خالد آنورتر نميروند و حرفي از اين قبرستان نميزنند. اما در ميان معدود منابع موجود، ميتوان اين منطقه را مشابه مناطقي در هندوستان دانست كه آلت جنسي را مقدس ميدانستند و از آن مجسمه ميساختند. اما خوب، اينجا ايران است و به شهادت محليها آلتهاي شكسته و روي زمين افتاده حاصل تعهد و احساس مسووليت برادران بسيجي است كه هر از چندگاهي به اينجا سر ميزنند و توهم ابراهيم نبي برشان ميدارد. به هرحال تا وقت هست و اين آلتها پابرجايند، فرصت را براي ديدنشان غنيمت بشمريد.
براي ديدن چند عكس از قبرستان آلتها كليك كنيد: اينجا و اينجا و اينجا (عكسها از مرجان)
اتهامات ساسان به همسفران!
گزارش سیاسی-عبادی سجاد
اسم فامیل رضا با همسفر ها
1- میدانی چرا حلزون همه عمر خانهاش را روی دوشش حمل می کند؟
چون به هیچکس اعتماد ندارد
... و این خانهبهدوشی، نفرین اجدادی ماست.
2- سال نو که آمد، نو شدنش باز در حد 7 شدن 6 بود وگرنه 8اش که هنوز در گروه 9 است. اما هرچه باشد سال نو است دیگر؛ این بار اول، «خبرگزاری شهر» را با «دنیایاقتصادامارات» تاخت زدم و یکی دو روزی هست که از «دنیایفوتبال» دوست داشتنی اثاثکشی کردم تا مشغول راهاندازی یک سایت خبری بشوم. فعلا هی دارم میروم و میروم و میروم چون هنوز فکر میکنم، رفتن خود رسیدن است.
3- پای بگذار به اون راهی که فقط فکر کنی بهتری... که فقط فکر کنی
4- سنگینی این خانهبهدوشی کم بود، بار این همه خاطره هم هست. همهشان رفتهاند توی این دل تنگم و نه بیرون میآیند و نه افاقه تنگی دل میکنند. زود نیست برای این همه یادش بهخیر؟
5- بدیاش اینات که هم تو هستی و هم آن خواستنی لامصب؛ فقط حالا مال تو نیست، با تو نیست. آخ، اون بیخیالی ملس غروبهای روی پلههای ساختمان کوشیار وقتی دانشکده علومپایه دانشگاه گیلان، مرکز دنیا بود کجاست؟ حالا صدای ساز فیاض چه طعمی است تنگ چشمبادامیها؟ فرشاد توی سرمای سوئد باز داغ سیاست و سیاستورزی هست؟ مهدی هنوز هم از آن عدسپلوهای معرکه میپزد؟... هزارتای دیگر را هم بگویم کم گفتهام و آن یکی نگفتنی هم که جای خود دارد.
6- جمع نازنین و بیپول جردنیمان توی «کارگزاران» سابق و آن رفیق بیوفا با خاطره صبحهای اوقاتتلخی «شهر» و ظهرهای معرکه ماه رمضان توی کوچه پسکوچههای بلوار کشاورز از قلم افتاد.
7- وبلاگ خودم است، دلم خواست دلی بنویسم. این هم برای شما که دستخالی نروید:
«اگر مغز ما آنقدر ساده بود که میتوانستیم درکش کنیم؛ آن قدر احمق میشدیم که نمیتوانستیم هیچچیز را درک کنیم» راز فال ورق- یوستین گوردر
جوانیم؛ یعنی بیش از 30 سال نداریم. تحول خواهیم؛ یعنی از وضع موجود ناراضی هستیم ، اما در چارچوب قانون اعتراض می کنیم. در انتخابات شرکت می کنیم چون راه بهتر از حرکت دموکراتیک برای اصلاح امور نمی شناسیم.به فهرست اصلاح طلبان رای می دهیم چون دغدغه مشترک بیشتری داریم و بهتر حرف همدیگر را می فهمیم..
این جملات شناسنامه پایگاه اطلاع رسانی ائتلاف جوانان و دانشجویان اصلاح طلب با نام «زمستان داغ» است. توی لیست وبگردی هاتان به این جا هم سر بزنید، حتی شما که میانه ای با شرکت در انتخابات ندارد.
عجیب نیست؟ امروز خیلی جدی نگران پیری ام شدم. آن هم در 24 سالگی و با چهره ای که به ضرب ریش و
سبیل بیست، بیست و دو ساله نشانم می دهد. باز پنج شنبه عصری در خانه پدری بودم و خسته از انرژی صرف شده برای بگو بخند و همزبانی با اهالی خانه، شب که حجم اتاقم – حالا با تغییراتی که مادر و خواهرم داده اند دیگر سخت می توانم بگویم اتاق من- دوباره مال خودم شد، به خاطرات مکتوب سرک کشیدم؛ دفتر های خاطرات، نامه ها و یادداشت ها، داستان ها و شعر ها. بعد ترسم گرفت از این همه سال، از این همه اتفاق و این همه یاد. جدا که نوشتن ریسک بزرگی است، حتا وحشتناک تر از عکاسی. عکس لحظه ای از ظاهر و روبنا را توی قاب می کشد اما نوشتن، لعنتی، انگار که تیغ کشیده روی لحظه و تمام امعا و احشا را ریخته بیرون. عکس سه بعدی گرفته از زمان، لامصب. حالا می فهمم چرا بابا سال هاست سراغ آن دفتر خاطراتی که با ذوق و شوق، از لحظه تولد تا دو سالگیم را دقیق و مرتب نوشته، نمی گیرد. لابد با دیدن الان من و مقایسه با همه آرزو های دور و درازی که داشته، غصه اش می شود. مثل من که هر بار بعد خواندن «آن» نامه ها، دلتنگ می شوم و بعد بر سر خودم فریاد می کشم که پسر، مگر آزار داری؟ اصلا نمی دانم چرا حتی وقتی ثبت لحظه یکی از بزرگترین تخلفات زندگیم -خوردن اسکیمو (بستنی یخی) در کلاس دوم راهنمایی- را می خوانم، به جای لبخند زدن، نگران همه جوانی های نکرده ام می شوم. آن وقت معلوم است که پیری هم ترسناک می شود. وقتی با میلی عجیب، هنوز هم می نویسی و وقتی می رسد که ساعت ها و ساعت ها برای مرور و فکر کردن فرصت داری. با شکمی برآمده پشت پنجره ای مشرف به حیاطی با منظره پاییز یا روی نیمکت آشنایی در گوشه ای از پارک در حال چرت زدن و پاییدن اطراف.
ولش کن اصلا، انگار باز خودم را زیاد جدی گرفتم...
1-تعطیل شدن موقت کارگزاران و مصایب آن –از جمله حقوق و مزایای معوقه که انگار خیال وصول شدن ندارد-
حسنی هم داشت و آن این که کار در حوزه ورزشی و مهم تر از آن، کار با پژمان راهبر را تجربه کنم. پیش از این هیچ وقت دید خوشی نسبت به مطبوعات ورزشی نداشتم اما حالا می بینم که یک تیم حرفه ای و کاربلد می تواند حتی در فضای نه چندان خوشایند مطبوعات ورزشی، سالم و تاثیرگذار باشد. در بحران مخاطب مطبوعات، وجود امثال پژمان که رگ خواب مخاطب دستشان است و از ریسک نمی ترسند، غنیمتی است. ای کاش همین چند روزنامه باقیمانده هم تکانی به خودشان بدهند و خود را به سلیقه عامه نزدیک تر کنند(حالا گیرم این سلیقه را نازل بدانند)
2- حالا جدا از وابستگی کاری و احساسی که به «دنیای فوتبال» پیدا کرده ام، سرنوشت نشریه ای خصوصی با نگاهی متفاوت و رویه ای نو در جذب مخاطب برایم مهم شده است. گمانم باید برای سایر همکاران مطبوعاتی هم باشد.
3- صفحه اول «دنیای فوتبال» روز سه شنبه، به نظرم یک شاهکار بود. در حالی که همه روزنامه های ورزشی و غیر ورزشی ترجیح داده بودند تا صحبت های احمدی نزاد درباره مشکلات فدراسیون فوتبال را با وجود بیش از 24 ساعت تاخیر به صورت خبری و هارد پوشش بدهند، انتخاب تیتر و عکس غیر خبری اما جذاب و گویا در کنار مجموعه مطالب پر و پیمان مربوط به این قضیه در صفحات داخلی، انتخابی هوشمندانه و قابل تحسین بود.