تبليغاتX
چیز

شرق و همه آنچه در یک ششم ستون جا نمی شد...

بالاخره شد آنچه نباید می شد و از فردا دیگر آفتاب از شرق طلوع می کند. صبح اول وقت بود که معدود بچه های سحرخیز مطبوعات به هم sms  می دادند سرمقاله رحمانیان تو شرق امروز رو بخون، خبراییه. در کنفرانس مطبوعاتی دبیر جشنواره مطبوعات هم بحث شرق پیش آمد وقتی خبرنگار جام جم درآمد که سال گذشته انجمن صنفی همه جوایز را به یک روزنامه خاص داد. آخر برنامه هم خبرنگار شرق از همه جا بی خبر برای گرفتن مصاحبه جلو رفت که یکی گفت: خبر داری روزنامه تان تعطیل شده؟                           

 بلافاصله با یکی از بچه ها رفتم تحریریه شرق و با روزنامه خودمان هماهنگ کردم که جا برای گزارش و مصاحبه بگذارند. بچه های شرق اکثرا در حال بگو بخند بودند و به روی خودشان نمیاورند. رفتیم پایین تا با قوچانی صحبت کنی که رحمانیان از اتاق آمد بیرون. ابراز تاسف کردیم و پرسیدیم چه می شود؟ سردرگم بود و می گفت فعلا نمی دانم چه می شود. علیزاده طباطبایی دلخور و عصبانی می گفت: آقایان حرف ناشنوی کردند. سه هفته است که دارم هشدار می دهم. توانستیم عطریانفر را هم ببینیم که امید داشتیم بیشتر از بقیه ما را تحویل بگیرد. همین طور هم شد و چند دقیقه ای گپ زدیم. می گفت: نظام باید بیاید از شرق تقدیر کند. هیچ کس نتوانسته در این چند ساله به اندازه شرق به تحکیم نظام و جمهوری اسلامی کمک کند. آن وقت با این همه تعامل نقد شرق را تاب نیاورده اند. مجسمه تک تک این بچه ها را باید وسط میدان های شهر بگذارند... به خبرنگاری هم که در این بین زنگ زده بود گفت: فعلن فقط بنویس توقیف شرق هزینه نقد احمدی نژاد بود. پرسیدیم بالاخره چه می شود؟ دوباره شرق یا یک روزنامه جایگزین؟ خندید و جواب داد: نه، بس است دیگر. واقعا بس است.

 به هرحال شرق توقیف موقت شده و آن طور که بویش می آید این موقت حالا حالاها به قوت خود باقیست. اما حالا بیشتر از فکر مشکلات بچه های شرق و خنده تلخ اکبر منتجبی که می گفت ناراحت برای چی؟ فکر کنم این بیست و پنجمین جایی است که در آن کار کرده ام و توقیف شده و یا حتا پاسخ ضدحال قوچانی به اظهار تاسفم که گفت خوش به حال شما کار..نی ها؛ حالم از این گرفته است که خبر توقیف شرق رفت زیر همه اخبار حوادث، با توصیه اکید سردبیر که مبادا از یک ششم ستون بیشتر کار کنی ها... 

   

شرق و نامه توقيف شدند حافظ و خاطره لغو امتياز - وحید پور استاد 

صدای پای مخالف خفه- الپر 

غروب خورشید شرق - مهجاد 

کارتونی که موجب توقيف شرق شد

 

!! نوشته شده توسط چیز باشی | 23:42 | دوشنبه بیستم شهریور 1385 •

وقتی ایسنا نبود...

یک زمانی بود که به دام افتادگان شرق و غرب وقتی ارشادسازی می شدند خبرگزاری ایسنا به این خوبی و ماهی وجود نداشت که بروند درددل کنند و چشم فتنه را از کاسه درآورند اساسی 


 

مناظره و اعترافات کیانوری مقابل دوربین تلویزیون

!! نوشته شده توسط چیز باشی | 3:5 | شنبه هجدهم شهریور 1385 •

احمقانه

هر چه روزها پوچ و پرشتاب می گذرند شب ها بدجوری کش می آیند، آن قدر عنق و بهم ریخته ام که پشه ها هم وزوزشان را از خلا مکنده شب دریغ کرده اند. این بار شرجی چسبناک و رخوت انگیز دریا کنار حالم را بدتر کرد. ببخشید که این ها را می گویم، ببخشید که این جا را با دفتر شخصی خاطرات اشتباه گرفته ام؛ اما حالم دارد بهم می خورد. حوصله هیچ کس و هیچ چیز را هم ندارم.. از آن سید پرحرف و کم عمل که در ینگه دنیا این بار دیگر نیازی به پنهان شدن در توالت سازمان ملل نمی بیند گرفته تا جهانبگلو که شستش خبر دار شده قهرمان این مردم احمدی نژاد و قهرمانان سریال نرگسند و با آبرو داری پای خود از مهلکه بدر برده...

نه این که با نوشتن من و ابراز نظر و افاضه فضل مشکلی از کسی – از جمله خودم - حل بشود اما این سنگین قلمی شده تب سنج مریض احوالیمان گویا. البت می ترسم ازین به بعد از آه و ناله و بدبختی و بیچارگی به این آسانی ها خلاصی نداشته باشم، آخر طی یک سری فعل و انفعال محیرالقول مسئولان روزنامه به این نتیجه رسیده اند که صفحه جامعه در مطبوعات ایران چیز بیخودی است و خواسته اند که به جایش صفحه حوادث دربیاوریم. نتیجه جلسات متوالی استدلال و خواهش و تمنای ما هم این شده که به تدریج حوادث بشویم تا کسی بویی نبرد که به قول یکی از بچه ها قرار است از این به بعد نانمان را در خون مقتولین ترید کنیم و بخوریم.

این شعر مال سید مهدی موسوی است که خیلی پیش ترها خوانده بودمش. نمی دانم چرا دوباره یادش افتادم و تو کاغذپاره ها پیدایش کرد. امیدوارم درست یادداشت برداشته باشم.

 

احمقانه روی میز، احمقانه زیر میز

احمقانه صبر کن، احمقانه تر بگریز

 

احمقانه زیر برف، احمقانه سبز بهار

احمقانه تابستان، احمقانه تر پاییز

 

در تمام این ابیات توی پوچ زندگیت

احمقانه خنده کن، احمقانه اشک بریز

 

احمقانه تر از خود، احمقانه تر از جمع

مثل یک زن احمق، مثل مرد احمق نیز

 

شهر خیمه شب بازی... و خدای نخ در دست

ششصد و چهل برده، سیصد و چهار کنیز

 

احمقانه اول باش، احمقانه آخر باش

احمقانه صلح بکن، احمقانه هی بستیز

 

احمقانه سنگ بشو، احمقانه تر عاشق

احمقانه بوی خون، احمقانه چیزی تیز

 

احمقانه حس گناه، احمقانه تر وجدان

احمقانه لخت لخت، احمقانه چشمی هیز

 

احمقانه هی تکرار، احمقانه کار و کار

احمقانه شهر کثیف، احمقانه شهر تمیز

 

شهر خیمه شب بازی... و خدای نخ در دست

خنده تماشاچی، شهر مسخره آمیز

 

صبح: احمقانه سلام، عصر: احمقانه وداع

احمق کمی جذاب، احمق خیال انگیز

 

بین پوچی و پوچی، انتخاب یک سوراخ

احمقانه عشق من، احمقانه مرد عزیز

 

یک تساوی مضحک، زن مساوی مرد است

مرد از احمقی لبریز، زن از احمقی لبریز

 

شاعری که می خواهد از خودش فرار کند

احمقی که می خواهد از هر آن که و هر چیز..

 

شهر خیمه شب بازی... و نخی که پاره شده

یک طناب سرگردان، نعش مرد حلق آویز

!! نوشته شده توسط چیز باشی | 1:23 | جمعه هفدهم شهریور 1385 •

لینک

مهجاد دات کام

بدین مژده گر جان فشانم رواست.

سجاد و مهدی بالاخره دات کام شدند. زین پس به جای چراغ های خاموش بفرمایید مهجاد دات کام. خداوند همه بر و بچه های وبلاگستان را عاقبت به خیر کند. بلند بگو آ.. 

!! نوشته شده توسط چیز باشی | 1:5 | چهارشنبه هشتم شهریور 1385 •