تبليغاتX
چیز

چیز

دست نوشته های خبرنگار گیلانی

افشین خان وبلاگی راه انداخته با عنوان باغ هنر بم و الپر در استقبال از آن  پیشنهاد داده  که بعد از بازی یلدا تجربه مشابهی در مورد بم تکرار شود و اهالی بلاگستان به این دو سال جواب بدهند:

1- روز 5 دی 82 که بم لرزید، کجا بودید؟ خبر را از کی و کجا و چگونه شنیدید؟ چه حالی پیدا کردید؟

2- بهترین خبری که دوست دارید درباره بم بشنوید، چیست؟ واقعی باشد یا آرزو هم فرقی نمی کند.

خوب خیلی ها هم به این فراخوان پاسخ مثبت داده اند و چیزی نوشته اند، اما من هنوز دستگیرم نشده که قرار است چه نتیجه عملی از این همکاری وبلاگی حاصل بشود؟ یاد بم زنده بماند؟ خوب که چی؟ چه جوری؟ اصلا آمدیم چنان جو گرفتتمان و چنان جوی درست شد که مردم جوگیر و همیشه در صحنه (حمل به توهین نشود) ما دوباره به طور وسیع و همگانی به بمی ها کمک کردند. این کمک چه طوری و از چه مجرایی صرف بازسازی بم خواهد شد؟ در دولت اصلاحات سرنوشت کمک های داخلی و خارجی چه شد و در دولت مهرورزی چه خواهد شد؟ بحث فراموشی یا  زنده ماندن یاد بم نیست. مساله ساز و کار امدادرسانی و بازسازی است. اصلا این بی اعتمادی به عوامل دولتی و حکومتی – که خیلی هم بی مورد نیست- خودش فراموشی و بی خیالی می آورد.می فرمایید NGOها. شوخی می کنید، گیریم یکی فعال و سازمان یافته و معتبرش پیدا شد کو اعتماد مردمی که پول به حسابشان واریز کند؟ تازه قبل همه این حرف و حدیث ها یک "اگر" بزرگ هست: اگر عزم کمک باشد. این حس را چه کسی باید در جامعه بیدار کند؟ با خودمان تعارف که نداریم، تاثیر وبلاگ ها در دایره وبلاگ نویس هاست و بس. فوقش به چند تایی روزنامه کشیده شود که شرح تاثیر گذاری تاثربرانگیزشان معرف حضور هست. باز باید دست به دامن رسانه ملی شد که ان هم تبعات خاص خودش را دارد. دست آخرش این می شود که خیلی هنر کنیم خود وبلاگ نویس ها پول هایشان را روی هم بریزند و به اعتبار استاد شجریان بدهند صرف باغ هنر بم بشود. مشکل حل می شود؟ جز اینست که تحت تاثیر یک جوگیری، چند صباحی حال می کنیم که چه قدر انسان دوستیم و ای دل غافل چه قدر پتانسیل داشت این جامعه وبلاگی و خبر نداشتیم. هیچ هم به روی خودمان نمی آوریم که کم ̗ کم ̗ نصفمان سی دی به یاد بم را کپی کردیم. این یک نمونه اش است، همین طور بگیر برو تا آخر.

افشین جان، می دانم نیتت خیر است، الپر جان، احساس مسئولیتت قابل تقدیر است، روی سخنم با شما نیست. خودم را می گویم اصلا. حالم از خودم بهم می خورد وقتی جوگیر می شوم و در حرکت های این طوری مشارکت می کنم؛ اما هنوز نمی توانم خودم را کنترل کنم که وقتی بغل دستیم توی تاکسی و اتوبوس دارد اس ام اس می خواند سرک نکشم آن تو، هنوز حال و حوصله اش را ندارم از ماشینی که کمربند ایمنیش خراب است پیاده شوم، روی زمین تف نکنم و وقتی سرما می خورم عطسه هایم را توی صورت اطرافیان پرتاب نکنم، تو خانه مان کپسول اتش نشانی و جعبه کمک های اولیه نداریم و حال نداشته ام که دو خط راجع به این بخوانم که وقتب در همین تهران خودمان زلزله آمد چه غلطی باید بکنم...

نمی دانم، شاید این هم یک جور جوگرفتگی است    

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم دی 1385ساعت0:34توسط چیز باشی | |

عجب بساطی درست کرده این آقای  بلاگر اول. همه جماعت بلاگستان را هول برداشته که نکند دیر نوبت به ان ها برسد و نتوانند آن طور که باید و شاید! از خجالت خودشان دربیایند. بزن بزنی راه افتاده که نگو و نپرس. نوش جان اصحاب نظر بلاگستان و روانکاو و جامعه شناس جماعت که حالا حالاها می توانند در مورد این سوژه افاضه فضل بفرمایند و تقدیر و تقبیح صادر نمایند.علی الحساب از این قسمت قضیه خوشمان آمده که برای احساس تنفر از برخی بلاگرهای از دماغ فیل افتاده و متبختر دلیل واضح و منطقی پیدا کردم؛ با این رازهای ناگفته ای که پشت سر هم ردیف کرده اند. بگذریم، حسب الامر سرکار ناتوردشت ناگفته های اینجانب به شرح زیر پرده برداری می شود:

1-       این جانب تا دوره راهنمایی روی هرچه بچه مثبت را در پاستوریزگی کم کرده بودم. جهت نمونه برای اولین بار(البته با عذاب وجدان فراوان) وقتی کلاس دوم راهنمایی بودم، اسکیمو خوردم؛ هیچ وقت در طول زندگی پفک نخورده ام چون مامان می گفت ارزش غذایی ندارد و تا کلاس پنجم اجازه نداشتم با بچه های بی تربیت کوچه بازی کنم.

2-       وقتی به واسطه بعضی از همکلاسی ها در کلاس پنجم پی به روابط کثیف! اجناس مختلف انسان بردم، به انکار برخاستم و وقتی پای عکس و کتاب و نوشته به میان آمد، موضوع را با معلم در میان گذاشتم. وای، نمی دانید یکی دو سال بعد چه قدر خوشحال بودم از این که هیچ کدام از همکلاسی هایم به مدرسه راهنمایی ما نیامده اند و معلممان را هم دیگر نمی بینم.

3-       در تمام طول دبیرستان علاقه فراوانی به روزنامه نگار شدن داشتم اما پدر فرمودند این مسخره بازی ها برای آدم آب و نان نمی شود. تصمیم بر این شد که هم مهندس بشوم و هم روزنامه نگار. مهندسی صنایع کرج در دانشگاه آزاد قبول شدم و ریاضی کاربردی گیلان. در اقدامی محیرالعقول به دیار مادری کوچ کردم و تا دلم خواست به پر و پای روزنامه نگاری پیچیدم به طوری که الان بعد چهارسال ترک عالم ریاضی و ریاضت کردم و تصمیم دارم هم روزنامه نگار باشم و هم مدیر، ان هم از نوع بازرگانیش.

4-        خیلی الکی و بی جهت وسواس عجیبی در گذاشتن اسمم در پای مطالب دارم. تا الان که به اندازه همینگوی مرحوم داستان و طنز و یادداشت و گزارش و غیره نوشته ام، اگر حال نکردم که بدهم جایی چاپ شود که خوب هیچ بنی بشری ان را ندیده، آن هایی هم که این ور و ان ور چاپ شده فوق فوقش 10-12 تا با اسم خودم است. (حالا آن مقدمه ای را که نوشتم در مورد دماغ فیل و این حرفا استثنائا بی خیال شوید)

5-       و اما ناگفته ترین مسئله این که بنده تا سال 82 از بزرگترین مخالفان وبلاگ بودم. در مطلبی هم افاضه فرموده بودم که وبلاگ نویسی صورت مدرن دیوار نویسی در توالت های عمومی است. بعد نمی دانم چه شد که تغییر عقیده دادم و این چیز سومین وبلاگ بنده است. در هیچ کدام هم اسم نمی گذاشتم تا بتوانم راحت و بی دغدغه بنویسم؛ علی الخصوص حرف های سیاسی. اما انگار محافظه کارتر از این حرف ها هستم. بنابراین شاید از این به بعد نوشتم که بهروز صمدبیگی هستم و با سابقه (نمی دانم چرا بی اهمیت) خبرنگاری و دبیر سرویسی در ایسنای خزر و سردبیری یک هفته نامه در گیلان، یک گوشه سرویس اجتماعی کارگزاران به ما رسیده است.

1+5- قرار بود 5 تا بگوییم اما دیدم نمی شود از این یک مورد بگذرم و این بهترین فرصت است تا یکی از افتخارات نامکشوفم را با خود به گور نبرم: برای اولین بار خبر آنفولانزای مرغی در ایران را من دادم به جان خودم، در خبرگزاری ایسنای خزر که جاروجنجال زیادی به پا کرد و چند روز بعد کشوری شد. قضیه ازین قرار بود که با اطلاع از شیوع آنفولانزا در اوکراین خبرنگار بهداشت و درمانمان را فرستادم برود پیش رئیس سازمان دامپزشکی و از چند و چون این بیماری بپرسد. بعد برای خبر یک ورودی تخیلی نوشتم و تیتر زدم "خطر پشت دروازه های ایران" . با تماس رئیس سازمان دامپزشکی و استانداری که عصبانی می پرسیدند این اطلاعات محرمانه را از کجا آورده ایم، با خبر شدیم که موضوع در سطح شورای تامین سه استان شمالی در حال بررسی است اما بنا بوده به شدت محرمانه بماند. به همین راحتی خبر درز کرد و من و آن خبرنگار، رقیه کاویانی بی نصیب ماندیم. البته یک بار در گزارش روز آنلاین به این مسئله اشاره شد و کمی داغ دلمان التیام یافت.  

و این بود انشای من. نتیجه گیریش هم می ماند برای شما. اما برای دعوت به خودزنی، فیاض خاک و بابک مهدیزاده و ارش بهمنی را می پسندم و روم به دیوار، روم به دیوار جسارت اگر نباشد مسعود خان بهنود و استاد معروفی.       

+نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت13:16توسط چیز باشی | |