تبليغاتX
چیز

چیز

دست نوشته های خبرنگار گیلانی

عجیب نیست؟ امروز خیلی جدی نگران پیری ام شدم. آن هم در 24 سالگی و با چهره ای که به ضرب ریش ونوشتن ريسك بزرگي است.. سبیل بیست، بیست و دو ساله نشانم می دهد. باز پنج شنبه عصری در خانه پدری بودم و خسته از انرژی صرف شده برای بگو بخند و همزبانی با اهالی خانه، شب که حجم اتاقم – حالا با تغییراتی که مادر و خواهرم داده اند دیگر سخت می توانم بگویم اتاق من- دوباره مال خودم شد، به خاطرات مکتوب سرک کشیدم؛ دفتر های خاطرات، نامه ها و یادداشت ها، داستان ها و شعر ها. بعد ترسم گرفت از این همه سال، از این همه اتفاق و این همه یاد. جدا که نوشتن ریسک بزرگی است، حتا وحشتناک تر از عکاسی. عکس لحظه ای از ظاهر و روبنا را توی قاب می کشد اما نوشتن، لعنتی، انگار که تیغ کشیده روی لحظه و تمام امعا و احشا را ریخته بیرون. عکس سه بعدی گرفته از زمان، لامصب. حالا می فهمم چرا بابا سال هاست سراغ آن دفتر خاطراتی که با ذوق و شوق، از لحظه تولد تا دو سالگیم را دقیق و مرتب نوشته، نمی گیرد. لابد با دیدن الان من و مقایسه با همه آرزو های دور و درازی که داشته، غصه اش می شود. مثل من که هر بار بعد خواندن «آن» نامه ها، دلتنگ می شوم و بعد بر سر خودم فریاد می کشم که پسر، مگر آزار داری؟ اصلا نمی دانم چرا حتی وقتی ثبت لحظه یکی از بزرگترین تخلفات زندگیم -خوردن اسکیمو (بستنی یخی) در کلاس دوم راهنمایی- را می خوانم، به جای لبخند زدن، نگران همه جوانی های نکرده ام می شوم. آن وقت معلوم است که پیری هم ترسناک می شود. وقتی با میلی عجیب، هنوز هم می نویسی و وقتی می رسد که ساعت ها و ساعت ها برای مرور و فکر کردن فرصت داری. با شکمی برآمده پشت پنجره ای مشرف به حیاطی با منظره پاییز یا روی نیمکت آشنایی در گوشه ای از پارک در حال چرت زدن و پاییدن اطراف.

ولش کن اصلا، انگار باز خودم را زیاد جدی گرفتم...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت12:1توسط چیز باشی | |